تبليغاتX
صدای من - لیبرالیسم اقتصادی

دكتر غني‌نژاد- بحثي كه براي من در نظر گرفته شده مباني اقتصادي ليبراليسم يا ليبراليسم اقتصادي است. من در ابتدا راجع به اين مباني توضيح خواهم داد و از آنجا كه مساله انحراف‌ها و آفت‌ها يا تفسيرهاي نادرستي كه از ليبراليسم صورت گرفته، مبحث بسيار مهمي است به خصوص در كشور ما كه سبب سو‌ءتفاهم‌هاي زيادي شده است، بنابراين بخشي از بحث من مربوط به همين آفت‌هاي ليبراليسم يا آسيب‌شناسي ليبراليسم خواهد بود كه بخش عمده‌اي از آن مربوط به يوتيليتاريانيسم يا مصلحت ‌انديشي و مصلحت‌گرايي خواهد بود. اما ليبراليسم اقتصادي چيست؟ من بحث خود را با مساله مفاهيم و مباني شروع مي‌كنم تا روشن شود كه اين تعريف‌ها از كجا آمده و بعد از آن بحث‌هاي امروزي‌تر رامطرح خواهم كرد.

عمدتا شنيده‌ايد كه در مباحث ليبراليسم از ليبراليسم جديد يا نئوليبراليسم، ليبراليسم قديم يا ليبراليسم كلاسيك ياد مي‌شود. من در ابتدا مي‌خواهم توضيح دهم كه ليبراليسم كلاسيك چيست؟ اساس ليبراليسم چيست؟ و اصلا آيا مي‌شود از نئوليبراليسم صحبت كرد يا نه؟ و بحث آخر هم فايده‌گرايي و مصلحت‌انديشي خواهد بود.

نقطه آغاز ليبراليسم كلاسيك در واقع همان آغاز انديشه مدرن يا جديد است در مقابل انديشه سنتي يا قديم، بحث ليبراليسم همان بحث تجدد يا بحث مدرنيته است. نقطه آغاز مدرنيته يا ليبراليسم كلاسيك هم بحثي است كه تحت عنوان حقوق ذاتي انسان يا حقوق فطري يا حقوق طبيعي مطرح شده است.  به عنوان نمونه يكي از كساني كه حقوق طبيعي را به صورت منسجم و استدلالي مورد بحث قرار داده، جان‌لاك است. اما اين بدان مفهوم نيست كه جان‌لاك تنها بنيانگذار ليبراليسم است، بلكه وي يكي از مهم‌ترين نمايندگان ليبراليسم است و چون در كتاب معروفش تحت عنوان «دو رساله در حكومت مدني» كه ترجمه فارسي بخشي از آن هم موجود است، به صورت منسجم در مورد ليبراليسم يا مباني فكري ليبراليسم بحث كرده، نقطه آغاز را براي سادگي، «انديشه‌هاي جان‌لاك» در نظر مي‌گيريم.

نقطه آغاز ليبراليسم حقوق ذاتي بشر است يا همان‌چيزي كه امروزه به آن حقوق بشر مي‌گوييم. قديمي‌ها از جمله خود لاك‌ در مورد حقوق بشر (Human rights) صحبت نمي‌كردند، بلكه بحث حقوق طبيعي (Natural rights) و حقوق ذاتي يا فطري را مطرح مي‌كردند.

اولين اين حقوق، حق حيات و زندگي انسان است، انسان براي زندگي كردن آفريده شده است و حقوق ديگري كه به دنبال اين حق براي انسان به وجود مي‌آيد، حق مالكيت، حق آزادي و حق انتخاب شيوه زندگي و حق قيام عليه ظلم است، اينها از نظر ليبرال‌هاي كلاسيك از جمله جان‌‌لاك جزو حقوق ذاتي بشر است و لاك در همان كتاب به توضيح اين حقوق پرداخته و اساس و مباني روي اين موارد گذاشته شده و حقوق بشري كه امروز درمورد آن بحث مي‌كنيم نيز به همين حق‌ها بر مي‌گردد. من وارد اين بحث نمي‌شوم كه اين حقوق ذاتي قابل اثبات است يا نه، ارزش است يا واقعيت؟ آيا راجع به آن بحث علمي مي‌توان كرد يا بحث ارزشي فلسفي يا بحث فلسفه اخلاق؟ چون ما در اينجا در صدد توجيه ليبراليسم نيستيم، بلكه در صدد توضيح آن هستيم. ليبراليسم در حقيقت اين حقوق را داده شده تلقي مي‌كند، يعني آن‌ها را مفروض مي‌گيرد، چون جزو اصول و مباني است. اگر اعلاميه‌هاي جهاني حقوق بشر يا اعلاميه استقلال آمريكا را نگاه كنيد، در آنها نيز تاكيد بر اين است كه اين حقوق به صورت طبيعي و ذاتي، داده شده تلقي مي‌شود، يعني اين حقوق مفروض گرفته مي‌شود، انسان وقتي به دنيا مي‌آيد داراي اين حقوق ذاتي و طبيعي است.

واژه حق، واژه‌اي است كه با فعل داشتن صرف مي‌شود، يعني وقتي مي‌گوييم حق، يعني حق داشتن، دارا بودن و برخورداري. بنابراين حق يعني حق داشتن چيزي يا حق برخورداري از چيزي، به عبارت ديگر حق يعني حق مالكيت، تعريفي جز حق مالكيت يا حق داشتن براي واژه حق غيرقابل تصور است. اما مالكيت دو مفهوم دارد: يكي مالكيت به معناي عام و ديگري مالكيت به معناي خاص. مالكيت به معناي عام يعني همان حق مالكيت كه توضيح دادم، اينكه انسان حق حيات دارد يعني اينكه انسان مالك زندگي خودش است. مفهوم ديگر آن اين است كه انسان برده ديگري نيست. بحث مهمي كه جان‌لاك مطرح مي‌كند بحث انسان آزاد و انسان برده است و مي‌گويد، انسان آزاد كسي است كه  مالك حيات و زندگي خود است. پس مالكيت به معناي عام در درونش حق حيات و آزادي هست حق آزادي كه مي‌گوييم نوعي حق مالكيت است. حق آزادي بيان يعني چه؟ يعني حق برخورداري از سخن گفتن آزاد، گفت‌وگوي آزاد،  در اينجا پرانتزي باز مي‌‌كنم كه اگر فرصتي بود بعدا در مورد آن به طور مفصل بحث مي‌‌كنيم. اين پرانتز مربوط به بحث عدالت است.

مفهوم عدالت را به هر نحوي كه تعريف كنيم، مفهومي است كه مستلزم مفهوم حق است.عدالت به معناي استيفاي حق و ظلم يعني ضايع‌كردن و نفي يا نقض حق.

پس وقتي ليبرال‌ها بحث مالكيت و آزادي را مطرح مي‌كنند، در واقع همان بحث عدالت را مطرح مي‌كنند و هيچ حرفي بي‌پايه و اساس‌تر از اين نيست كه ليبرال‌ها را متهم كنيم  كه بحث عدالت را ناديده گرفته‌اند. اساسا بحث اوليه و اصلي ليبرال‌ها بحث عدالت است، چون بحث حق است. وقتي راجع‌به مالكيت حرف مي‌زنيم، مالكيت بحث عدالت و بحث حق است.اما مالكيت به معناي خاص همان چيزي است كه ما در اقتصاد و زندگي روزمره با آن روبه‌رو هستيم، يعني مالكيت بر اموال. مالكيت بر اموال ادامه مالكيت به معناي عام كلمه است، يعني شما براي حفظ حق حيات خود مجبور به تلاش هستيد و محصول تلاشتان آن چيزي است كه به شما تعلق دارد، يعني مال شما است. به عبارت ديگر حق مالكيت بر محصول تلاش انسان. انسان مالك وجود خود است و بعد مالك آن چيزي است كه براي حفظ وجودش تلاش مي‌‌كند تا به دست آورد. وقتي در مورد مالكيت صحبت مي‌‌كنيم اين مفهوم، مفهوم دومي است كه مطرح  مي‌شود، اما فراموش نكنيد كه اين نوع مالكيت زير‌مجموعه‌اي از مالكيت به معني عام كلمه است كه به حق ذاتي انسان و تئوري عدالتي كه ليبرال‌ها از حق دارند، برمي‌گردد.اما حق مالكيت بر اموال و آزادي انتخاب در حقيقت مباني مفهومي انديشه اقتصادي مدرن را تشكيل مي‌‌دهد. يعني وقتي مي‌گوييم انديشه اقتصادي مدرن يا علم اقتصاد، مباني مفهومي آن همان حق مالكيت و حق آزادي انتخاب است. ممكن است بپرسيد چرا؟ بحث اول اقتصاد خرد انتخاب مصرف‌كننده است، انتخاب در اينجا يعني آزادي انتخاب، چون اگر آزادي نباشد، انتخاب معني پيدا نمي‌كند. در واقع، بحث اول علم اقتصاد با آزادي آغاز مي‌شود و به همين دليل بسياري از اقتصاد‌دانان به خصوص اقتصاد‌دانان كلاسيك مايل بودند كه علم اقتصاد را علم آزادي و مالكيت خصوصي معرفي كنند. وقتي ما مي‌گوييم بازار، بازار مفهومي است كه پيش شرط آن حق مالكيت خصوصي است. شما وقتي مي‌توانيد وارد بازار شويد كه مالك چيزي باشيد. آن چيزي كه در بازار مبادله مي‌شود برخلاف آنچه كه غالبا تصور مي‌شود، كالاها، خدمات و يا اشيا نيستند. بلكه حق داشتن آنها است كه مبادله مي‌شود.

بنابراين علم اقتصاد علم حق، علم حق مالكيت و علم آزادي است. نزديك بودن علم اقتصاد و ليبراليسم به قدري است كه انديشمندان قرن نوزدهم اغلب وقتي مي‌خواستند بگويند  فلان انديشمند ليبرال است، مي‌گفتند اقتصاد‌دان (Economist) است. در قرن نوزدهم، واژه Economist يا اقتصاددان معادل ليبرال به كار مي‌رفت. ليبرال يعني همان كسي كه از نظر سياسي ليبرال خوانده مي‌شود، يعني كسي كه طرفدار آزادي و نظام سياسي مبتني بر حكومت قانون، مالكيت خصوصي و بازار رقابتي است. در بحث بازار نيز
پيش شرط‌‌هايي مانند حق مالكيت و آزادي انتخاب مطرح مي‌شود و درصورت فقدان اين دو مفهوم بازار اصلا معني پيدا نمي‌‌كند و وقتي بازار نباشد هيچ بحث اقتصادي موضوعيت ندارد. اما اغلب  اقتصاددانان اين موضوع را فراموش مي‌‌كنند و فكر مي‌كنند بازار هم يكي از مباحث علم اقتصاد است در حالي كه بازار مبحث علم اقتصاد است و علم اقتصاد  مبحث ديگري به جز بازار ندارد. ممكن است بپرسيد چرا؟ و بگوييد اين تخصيص منابع مي‌تواند در بيرون بازار هم شكل بگيرد. ولي اين امر مسامحه در كلام است. چون اگر راجع‌به اين موضوع فكر كنيد مي‌بينيد كه هيچ گزاره‌‌اي در چارچوب دانش اقتصاد نمي‌توانيد پيدا كنيد كه مستلزم مفهوم قيمت نباشد و قيمت مفهومي است كه مستلزم وجود بازار است. قيمت تابع بازار است و بدون بازار قيمت معني ندارد، بدون قيمت هم در مورد هيچ مساله‌ اقتصادي، حتي تخصيص منابع  و سوسيالسيم، نمي‌توانيد صحبت كنيد. علت اينكه بعضي از اقتصاد‌دانان مانند لودويك فون ميزس مي‌گويندكه  سوسياليسم غيرممكن است به اين معنا است، زيرا معتقد بود كه بدون بازار قيمت وجود ندارد و بدون قيمت تخصيص منابع نمي‌تواند صورت گيرد.

بدين معني مي‌گفت كه سوسياليسم خالص – سوسياليسمي كه بي‌نياز از بازار و قيمت باشد- غير‌ممكن است.

در اين قسمت راجع‌به پرانتزي كه قبلا در مورد عدالت باز كرده بودم، صحبت مي‌كنم. چون اين بحث، بحث مهمي است، به خصوص اينكه ليبرال‌ها اغلب متهم مي‌شوند به اينكه تئوري عدالت ندارند يا نسبت به عدالت بي‌اعتنا هستند يا اينكه عدالت جزو دغدغه‌ها و نگراني‌هاي انديشمندان ليبرال نيست. اما هيچ حرفي بي‌پايه‌تر و سست‌تر از اين حرف نيست. همان‌طور كه قبلا اشاره كردم بحث حق، بحث مالكيت و آزادي همان بحث عدالت است. منتها عدالت با يك رويكرد مشخص در ليبراليسم تعريف مي‌شود كه عبارت است از رويكرد به شرايط زندگي اجتماعي نه به نتايج آن. حدود هزار سال در قرون وسطي متالهين مسيحي راجع به قيمت عادلانه بحث كردند و به نتيجه نرسيدند كه مضمون قيمت عادلانه راچگونه مي‌توان تعيين كرد. قيمت بالا، پايين، متوسط، متغير و... را تعريف كردند اما نتوانستند تعريفي براي قيمت عادلانه ارائه دهند. آخرين نتيجه‌اي كه متالهين مسيحي پايان قرون وسطي يا همان قرون وسطاي متاخر يعني يسوعيون، بدان دست يافتند كه اتفاقا بر خلاف آن چيزي است كه اغلب تصور مي‌شود، اينها طرفدار اصلاح مذهبي نبودند، بلكه به شدت طرفدار مذهب كاتوليك و پايبندي به اصول بودند. درست برخلاف پروتستان‌ها كه كارشان زيرسوال بردن كليسا و اصلاح مذهبي بود. در حقيقت اين يسوعيون بودند كه گفتند بايد بحث قيمت عادلانه را به شرايط تشكيل قيمت تغيير دهيم نه خود قيمت و گفتند قيمتي عادلانه است كه شرايط تشكيل آن در بازار مبتني بر رفتار عادلانه بوده باشد. يعني اينكه انحصاري نباشد، دزدي و تصرف در اموال نباشد. در اين صورت قيمت هرچه باشد عادلانه است. اين بود كه گفتند انحصار نامشروع است و رقابت يكي از شرايط قيمت عادلانه است. آغاز بحث‌هاي مربوط به بازار از زاويه عدالت كه بعدا جان‌لاك و ديگر اقتصاددان‌ها از جمله آدام‌اسميت آن را پيگيري مي‌كنند اين است كه گفتند راجع به خود قيمت نمي‌توان بحث عدالت را مطرح كرد، بلكه در مورد شرايط شكل‌گيري قيمت مي‌توان بحث كرد. اين يك رويكرد خاص به عدالت است و كسي نمي‌تواند بگويد كه ليبرال‌ها عدالت را ناديده گرفته‌اند. ليبرال‌ها مي‌گويند وقتي بازار رقابتي مخدوش مي‌شود، عدالت زيرسوال مي‌‌رود. وقتي كه بازار انحصاري شود و دولت در قيمت‌ها دخالت كند در واقع عدالت زيرپا گذاشته شده است. آيا اين بحث عدالت نيست؟ اما گفتند كه نتيجه رقابت يا نتيجه قيمتي كه به صورت عادلانه در بازار شكل مي‌گيرد ممكن است به نفع عده‌اي خاص باشد و عده‌اي بيشتر منتفع شوند و عده‌اي كمتر. اما اينها ديگر موضوع بحث عدالت نيست.

همان‌طور كه بارها به آن اشاره كرده‌ام و آدام اسميت هم در كتاب نظريه احساسات اخلاقي اين استعاره را مطرح كرده است، بازار مثل بازي است، يك قواعد بازي داريم و يك نتايج بازي، بحث عدالت به رعايت قواعد بازي مربوط مي‌شود. نتيجه بازي هر چه باشد عادلانه است. يعني بحث عدالت در آن وارد نمي‌شود. حتي اگر يك بازيكن يا يك تيم شانس بياورد و برنده شود و واقعا استحقاق آن را نداشته باشد، نمي‌‌توانيم بگوييم اين برد غيرعادلانه است. بنابراين از ديدگاه ليبرال‌ها نتايج بازار موضوع بحث عدالت نمي‌‌تواند باشد.

سوسياليست‌ها و مخالفان بحث بازار اين را مستمسك قرار دادند و گفتند ليبرال‌ها نسبت به بحث عدالت بي‌اعتنا هستند و عدالت در چارچوب بحث آنها نيست، در حالي كه اين يك خبط مفهومي بزرگ است و اين‌طور نيست. ليبرال‌ها حتي راجع به اينكه نتايج بازي ممكن است نتايج مطلوبي براي كل جامعه نباشد وارد بحث نشدند. شما مي‌توانيد بگوييد بازي اقتصادي انجام شده است  وعده‌اي خاص از نتايج يا نعمت‌هاي آن محروم شده‌‌‌اند. يك عده محروم طبيعي و عده‌‌اي معلول هستند و نمي‌توانند وسايل معيشت خود را فراهم كنند. آنها چه وضعيتي پيدا خواهند كرد؟ ليبرال‌ها وارد اين بحث نشدند و نگفتند كه آنها را رها كنيد و كاري براي آنها نكنيد. كمك كردن به اين افراد در هيچ شرايطي در تضاد با انديشه ليبرالي نيست. اما ليبرال‌ها مي‌گويند كه اين بحث، بحث عدالت نيست، بلكه بحث جامعه مطلوب، انسان دوستي و كمك و نوع‌دوستي است. اگر كسي معلول به دنيا مي‌آيد، كسي مسوول آن نيست. يك جامعه‌اي كه در آن زلزله و يا سيل اتفاق مي‌افتد، كسي مسوول زلزله يا سيل نيست، بنابراين راجع به آن بحث عدالت نمي‌توانيم بكنيم، ولي برحسب وظايف انساني و نوع‌دوستي خود موظفيم به آنها كمك كنيم.

ليبرال‌ها دقيقا برخلاف آنچه از سوي منتقدان مطرح مي‌شود معتقدند بايد به تهيدستان كمك كرد. اما نوع‌دوستي بايد مايه‌گذاشتن از خود باشد نه اينكه شما از جيب ديگران نوع‌دوستي كنيد. در واقع ليبرال‌ها با خيرخواهي از جيب ديگران مخالفند ولي با خيرخواهي مخالف نيستند. اما بحث فايده‌گرايي يا مصلحت‌انديشي: از ليبراليسم تفسيرهاي متعددي شده است. يكي از تفسيرها يا مسيرهاي تحولي ليبراليسم كه اتفاقا نفوذ بسيار زيادي در علم اقتصاد و حتي علم اقتصاد امروزي دارد، فايده‌گرايي و مصلحت‌انديشي يا يوتيليتاريانيسم است. اولا اشاره مي‌كنم كه فايده‌گرايي به لحاظ منطقي و فلسفي يك انديشه غيرقابل دفاع و داراي تناقض دروني است و اگر عده‌اي از جمله جرمي‌بنتام كه در قرن نوزدهم كتاب‌هايي در اين باره نوشته، فايده‌گرايي را به‌عنوان تفسيري از ليبراليسم به كار مي‌برند، در واقع مي‌توانيم انديشه يوتيليتاريانيسم يا انديشه بنتام را آفت و بيماري ليبراليسم بدانيم، همانطور كه سوسياليسم بيماري ليبراليسم است، چرا كه منشا سوسياليسم نيز در ليبراليسم است و اين نگرش‌ها مسيرهاي انحرافي ليبراليسم است. اتفاقا مصلحت انديشي و فايده‌گرايي يا يوتيليتاريانيسم به دليل تناقض‌هايي كه در درون خود دارد، به طرف سوسياليسم و دخالت دولت و نقض آزادي حركت مي‌كند. يعني در نهايت يوتيليتاريانيسم به يك ايدئولوژي ضد آزادي تبديل مي‌شود. زيرا  هدف اوليه فراموش مي‌شود و هدف، فايده رساندن،‌مطلوبيت و لذت مي‌شود. البته اين فلسفه،‌ فلسفه جديدي نيست، هدونيسم و لذات‌گرايي در عهد يونان باستان هم وجود داشته و اپيكور هم يك هدونيست بوده است ولي فلسفه قابل دفاعي نيست.

برخي اين موضوع را تحت عنوان آنتروپولوژي يا انسان شناسي ليبرال مطرح كرده‌اند، در واقع هيچ جفايي بالاتر از اين نيست كه هدونيسم را با ليبراليسم يكي بدانيد و بگوييد كه انسان ليبرال حيواني است كه لباس پوشيده است. در صورتي كه در ديدگاه ليبرال‌ها انسان يك موجود فرهنگي و يك حيوان فرهنگي است. فرهنگ هم يعني كنترل نفسانيات و كنترل غرايز، فرهنگ يعني حكومت قانون و پايبندي به اصول. اگر انسان را تقليل  دهيد به موجودي كه لذت‌هايش را حداكثر و عذاب‌ها و رنج‌هايش را حداقل مي‌كند- تعبيري كه برخي از اقتصاددانان نيز آنرا بكار مي‌برند ـ در واقع انسان را به يك حيوان تبديل كرده‌ايم و به جاي اينكه انسان را متعالي كنيم آنرا تا سطح يك حيوان تقليل داده‌ايم. هيچ ليبرال واقعا معتقد و واقعا فيلسوفي اين كار را نمي‌كند. كسي كه اين كار را مي‌كند يا نمي‌داند ليبراليسم چيست يا نمي‌داند اقتصاد چيست؟ و متاسفانه تعداد اين افراد زياد است،‌چون اغلب كساني كه علاقمند به ليبراليسم هستند، علوم سياسي و فلسفه سياسي و جامعه شناسي مي‌خوانند و اقتصاد بلد نيستند و نمي‌دانند كه اساس ليبراليسم اقتصاد است،‌حق مالكيت و حق آزادي انتخاب است و اگر اينها را از ليبراليسم حذف كنيم، ليبراليسم ديگر معني ندارد. در واقع آزادي اصل است، اصل يعني اكسيوم. اصل را نمي‌توانيد برداريد، اگر برداريد، ساختمان ويران مي‌شود. اگر آزادي را برداريد و به جاي آن يك چيز ديگر مانند حداكثر كردن مطلوبيت بگذاريد، ساختمان ليبراليسم ويران مي‌شود. ساختمان علم اقتصاد و انديشه اقتصادي نابود مي‌شود. متاسفانه يك عده از اقتصاددانان به‌دليل اينكه به مباني فلسفي انديشه ليبرالي اشراف و آگاهي ندارند،‌ تفسيرهايي ارائه كرده‌اند كه صرفا مبتني بر حداكثر و حداقل كردن است و اقتصاد را به حد رياضيات تقليل داده‌اند چراكه اين اصل را فراموش كرده‌اند.

مبناي مصلحت انديشي يا يوتيليتاريانيسم يك خطابه است، روتوريك است و استدلال نيست. يك فيلسوف معاصر جمله معروفي دارد كه مي‌گويد: «مصلحت انديشي يعني امتناع انديشه». كسي كه مصلحت انديش است، نمي‌تواند انديشه استدلالي داشته باشد. زيرا انديشيدن يعني فكر كردن برمبناي اصول، استدلال يعني استدلال برمبناي يكسري اصول. شما اگر اصول نداشته باشيد بر چه مبنايي مي‌خواهيد استدلال كنيد؟ پس مصلحت‌انديشي يعني انديشه‌اي كه نمي‌تواند وجود داشته باشد و در صورت وجود متناقض است. اگر اكسيوم‌هاي رياضيات را برداريد، آيا مي‌توانيد استدلال رياضي كنيد؟

انديشه هم همين‌طور است، وقتي مي‌گوييم استدلال مي‌كنيم، استدلال برمبناي مفروضات است. مفروضاتي كه آن‌ها را به عنوان اصل قبول كرده‌ايم. اگر اين مفروضات و اصول وجود نداشته باشند، چطور مي‌توان استدلال كرد؟ بنابراين به اين مي‌رسيم كه مصلحت انديشي همان امتناع انديشه است و بزرگترين فضيلت انسان اصول‌گرايي است و انساني كه اصول‌گرا نباشد، نمي‌تواند فكر كند. كسي كه هيچ اصولي نداشته باشد رفتارش برمبناي مصلحت انديشي است و هر روزي برحسب مصلحت يك حرفي مي‌زند و يك ايده‌اي را مطرح مي‌كند. اميدوارم اين سوءتفاهم رفع شود و ليبراليسم را مترادف با مصلحت‌انديشي يا يوتيليتاريانيسم نگيريد. اين حرف حرف من نيست بلكه حرف بنيانگذاران ليبراليسم است. اگر كسي معتقد به ليبراليسم است، ‌بايد به اين اصول و مباني هم پايبند باشد و نمي‌تواند آن‌ها را نفي كند.همان‌طور كه اگركسي ماركسيست باشد نمي‌تواند ماركس را نفي كند، اگرچه ممكن است انتقاداتي به ماركس داشته باشد ولي نمي‌تواند ماترياليسم تاريخي ماركس يا منطق ديالكتيكي ماركس را نفي كند.

در ليبراليسم هم همين‌طور است، اگر كسي ادعا مي‌كند ليبرال است نمي‌تواند اصل اساسي ليبراليسم يعني اصل آزادي را نقض كند و يا يك‌ اصل ديگر به جاي آن بگذارد يا بگويد كه اصلا هيچ اصولي وجود ندارد.

يك فيلسوف ليبرال فرانسوي مي‌گويد كه اگر بخواهيم ليبراليسم را تعريف كنيم، ليبراليسم يعني سيستم اصول. آدام‌اسميت از  سيستم آزادي طبيعي سخن مي‌گفت. آزادي طبيعي در واقع همان اصول است. ما اصولي داريم كه بر مبناي آن سيستمي را مي‌سازيم. اين اصول عبارتند از: حق آزادي، حق مالكيت و حق حيات. آزادي نقش‌ تعيين‌كننده‌اي در اين سيستم و نظام اقتصادي دارد.

اگر اصل را حداكثر كردن مطلوبيت يا حداقل كردن رنج و عذاب قرار دهيد، در واقع اصل آزادي را فراموش كرده‌ايد. اگر بحث بر سر اين است كه ما مطلوبيت يا لذت افراد را به حداكثر برسانيم، اگر بخواهيم با تعطيل آزادي‌هاي افراد اين كار را بكنيم، مثلا بر فرض محال بتوانيم با توتاليتاريانيسم يا سوسياليسم مطلوبيت‌هاي افراد را حداكثر كنيم، يك ليبرال چه پاسخي در مقابل اين اقدام خواهد داشت؟

اگر يوتيليتاريانيست باشد مي‌گويد كه اين اقدام خوب است و ما همين را مي‌خواهيم و گرنه آزادي و بازار رقابتي يك وسيله‌اي است كه ما مطلوبيت را حداكثر كنيم، اگر وسيله ديگري وجود دارد كه مي‌تواند مطلوبيت افراد را بيشتر افزايش دهد، پس از آن استفاده مي‌كنيم.ولي ليبرال مي‌گويد هدف اين نيست، هدف ‌آزادي است. چون بدون آزادي انسان معنا ندارد. شما مطلوبيت انسان را حداكثر كنيد ولي برده‌اش كنيد، اين ديگر انسان نيست، چون فاقد اختيار و آزادي است.

تعريف انسان اين است كه مسلط به خود است و استقلال دارد، مسووليت دارد، استقلال راي و حق آزادي انتخاب دارد. در ليبراليسم آزادي وسيله‌اي نيست كه مثلا بگوييم با بازار رقابتي آن به هدفي مي‌رسيم مثلا هدف توليد ثروت بيشتر بلكه هدف خود آزادي است.

منتهي آن چيزي كه آدام اسميت مي‌گويد اين است كه اگر اين آزادي را به عنوان اصل پذيرفتيم، اتفاقا يك نظمي به وجود مي‌آيد كه مطلوبيت‌ها و اهداف فردي انسان‌ها هم بدون اينكه در تعارض با اهداف فردي ديگران قرار گيرد، تامين مي‌شود. اين اصل را هيچ ليبرالي وسيله قرار نداده است و اگر وسيله قرار دهيد ليبراليسم ديگر هيچ معنايي نخواهد داشت. اگر آزادي را وسيله قرار دهيد يا يوتيليتاريانيست هستيد يا سوسياليست ياتوتاليتارين يا فاشيست يا پوپوليست هستيد در هر صورت ديگر ليبرال نيستيد.

ليبرال زندان را مي‌پذيرد ولي بردگي را نمي‌پذيرد، مرگ را مي‌پذيرد ولي بردگي را نمي‌پذيرد. اين اتهام كه ليبرال‌ها دنبال لذت و حداكثر كردن لذت هستند، به ليبراليسم نمي‌چسبد. يعني تفسير منسجمي از ليبراليسم با رويكرد يوتيليتاريانيسم نمي‌توان ارائه داد. اين سوءتفاهمات بزرگي است كه متاسفانه راجع به ليبراليسم در كشور ما وجود دارد.به تعريف آزادي برمي‌گرديم، چون آزادي انتخاب بحث بسيار مهمي در اقتصاد است. اولا به لحاظ ارزشي،‌ آزادي هدف و ارزش متعالي است. آزادي فردي انسان در انديشه ليبرالي وجه‌المصالحه هيچ هدف ديگري قرار نمي‌گيرد و به اين معنا ليبرال‌ها فردگرا Individualist هستند، سوسياليست يا جمع‌گرا collectivist نيستند.

ليبرال‌ها مي‌گويند اگر دولتي تشكيل مي‌شود، اگر جامعه‌اي تشكيل مي‌شود، به خاطر صيانت و حفاظت از اين حقوق فردي و آزادي فردي است.آزادي فردي وسيله هيچ هدفي نيست بلكه هدف نهايي و هدف متعالي است. حال بايد ببينيم آزادي فردي در چه شرايطي به وجود مي‌آيد.آزادي فردي در شرايط حكومت قانون به وجود مي‌آيد. آزادي به اين معنا است كه هيچ انساني تابع اراده انسان ديگري نباشد و همه انسان‌ها از اراده شخصي خود تبعيت كنند. برحسب عقل و تشخيص خود انتخاب و عمل كنند. اما زندگي اجتماعي نيازمند قواعد و قانون است. در روابط بين انسان‌ها قواعدي بايد حاكم باشد. اين قواعد كلي را قانون مي‌نامند.قانون قاعده همه‌شمولي است كه همه بايد از آن تبعيت كنند ولي در اين قانون اراده هيچ‌كس خاصي وجود ندارد.

هدف قانون نيز صيانت از حقوق و آزادي‌هاي فردي انسان‌ها است. اگر در جامعه‌اي ديديد كه قانوني را تصويب كرده‌اند كه حقوق و آزادي‌هاي افراد را محدود مي‌كند، اين نامش قانون نيست بلكه ضدقانون است و ضدقانون هم خيلي زياد است.

قانون قاعده رفتاري كلي و همه‌شمولي است كه هدفش صيانت از آزادي و حقوق افراد است. برخي از اين قوانين چون تنظيم‌كننده رفتار انسان‌ها بين خودشان هستند، محدودكننده آزادي هستند نه نقض‌كننده آن. يعني آزادي بدون قيد و شرط، بدون محدوديت و خط قرمز وجود ندارد.

آزادي بدون قانون، قانون جنگل است و در قانون جنگل هم آزادي خيلي كوتاه‌مدت و مقطعي است و تبديل مي‌شود به استبداد اقليت زورمند و اكثريت خنثي و ضعيف. آزادي بدون قيد و شرط در نهايت به ضدخود تبديل مي‌شود. پس آزادي بدون قانون و آزادي بدون قيد و شرط وجود ندارد. اين هم يك اتهام بزرگي است كه به ليبرال‌ها مي‌زنند كه ليبرال‌ها طرفدار زندگي بي‌بندوبار هستند، اين آزادي نيست. اتفاقا آزادي مستلزم محدوديت است. آزادي يعني اينكه در چارچوب قواعدي كه براي همه وجود دارد و همه بايد رعايتش كنند، آزاد باشيد. اصطلاح «چهارديواري اختياري» از نظر ليبرال‌ها تبديل مي‌شود به «چهار ديواري قانون، اختياري» يعني در چارچوب قانون همه آزادند و در آنجا ديگر نبايد متعرض كسي شد والا بدون قانون و قواعدي كه ويژگي‌هاي آن را بيان كردم، آزادي وجود ندارد. آزادي مساوي بي‌بندوباري نيست. بي‌بندوباري مساوي آنارشيسم و آنارشيسم به استبداد مي‌انجامد، پس بي‌بندوباري به استبداد منتهي مي‌شود نه به آزادي، آزادي يعني تن‌دادن به برخي محدوديت‌ها.

اين تعريف، تعريف آزادي از منظر سياسي بود، اگر از منظر انسان‌شناسي يا تاريخي نگاه كنيم، انسان آزاديش را به قيمت كنترل غرايز و نفسانياتش به دست‌ آورده است. اين درست نقطه مقابل هدونيسم و لذت‌گرايي است. اگر همه به دنبال لذت‌گرايي و حداكثركردن لذت باشند ديگر تمدني وجود ندارد و توحش است و انسان تبديل به حيوان مي‌شود. انسان متمدن يعني كسي كه با كارد و چنگال غذا مي‌خورد، اين حرف درستي است و حقيقتي در آن نهفته است، يعني اينكه غذاخوردن انسان با غذاخوردن حيوان فرق دارد، غذاخوردن انسان فقط تامين پروتئين نيست بلكه آداب و رسوم دارد. انسان به غرايز و نفسانياتش مهار مي‌زند و فرق انسان و حيوان هم همين است و به همين ترتيب انسان آزادي را به دست مي‌آورد. حيوانات آزاد نيستند بلكه اسير غرايز خود و اسير قوي‌تر‌ها هستند. پس حيوان آزاد اصلا قابل تصور نيست، بلكه انسان آزاد است بدين علت كه اسير غرايزش نيست و با آن مبارزه مي‌كند. اين حرفي است كه حتي فرويد هم آن را مطرح كرده است و مي‌گويد: تمدن با كنترل انسان بر روي غرايز جنسي‌اش پديد آمده است و فرهنگ هم يعني مهارزدن بر نفسانيات و غرايز، يعني ايجاد محدوديت.

همانطور كه در جامعه، آزادي مستلزم قيدوبند است، در زندگي شخصي و انسان‌شناسي هم همين‌طور است. انسان، با قيدوبندهايش انسان است. اين قيدوبندها از كجا مي‌آيد؟ برخي‌ها از جمله يوتيليتاريانيست‌ها و ماركسيست‌هاي سرخورده از ماركسيسم گفتند كه ايدئولوژي‌ها به پايان رسيده و بايد ايدئولوژي‌ها را كنار بگذاريم و ببينيم مسائل عيني جامعه چيست و آنها را حل كنيم. بحث فني و هزينه- نفع را بايد در نظر گرفت. اينها مي‌‌گويند بايد بحث ايدئولوژي چپ و راست را كنار گذاشت، چون دوره ايدئولوژي به پايان رسيده است.

اين مساله هم يكي از بزرگترين سوءتفاهماتي است كه به وجود آمده، چرا كه انسان بدون ايدئولوژي وجود ندارد. هر كسي هم كه اين حرف را مي‌زند يا ناآگاه است يا دروغگو. چون انسان بدون ارزش وجود ندارد. مثلا مي‌گويند ايدئولوژي را كنار بگذاريد و مسائل اقتصادي را حل كنيد. اين مسائل چه چيزهايي هستند؟ بيكاري، گراني و ... چرا مي‌خواهيم اين مسائل حل شوند؟ چون فكر مي‌كنيم بيكاري بد است و اشتغال خوب است، فقر بد است و ثروت و برخورداري خوب است. اين همان ايدئولوژي است، ايدئولوژي يعني پايبندي به ارزش‌ها. هيچ قضاوت فني يا تكنيكي نمي‌توان كرد كه مسبوق به يكسري ارزش‌ها و ايدئولوژي نباشد. اين كه مي‌گويند تكنوكراسي را حاكم كنيم و ايدئولوژي را كنار بگذاريم، حرف بي‌پايه‌اي است. تكنوكرات چه مي‌كند؟ تكنوكرات مدير و مزدبگير است و به او مي‌‌گويند چه كار بكند و همان كار را مي‌كند و مي‌گويند ما را به آن هدف برسان و وي سعي خود را مي‌كند تا به آن هدف دست يابد. اين هدف در داخل آن تكنيك نيست بلكه بيرون از آن است. بيكاري چون به عنوان يك ضد ارزش تلقي مي‌شود، سياستگذاري اشتغال انجام مي‌شود، يعني سياستگذاري اشتغال مسبوق به يك ايدئولوژي است. اين بحث را به طور ويژه، هايك مورد تاكيد قرار مي‌دهد.

هايك مي‌‌گويد: هيچ ليبرالي نبايد بگويد كه من ايدئولوژي ندارم، بايد بگويد كه ايدئولوژي من آزادي است و هر كس مي‌گويد كه من ايدئولوژي ندارم دنبال هدفي است كه نمي‌خواهد بگويد يا دنبال هدفي است كه نمي‌خواهد روش رسيدن به آن را نشان دهد.هايك مي‌گويد: دو نفر در عصر جديد خيلي ضدايدئولوژي بودند و بر عليه ايدئولوژي حرف زدند، يكي ناپلئون و ديگري ماركس. ناپلئون به اقتصاددانان و تئوريسين‌ها و هر كسي كه با علم و استدلال حرف مي‌زد، ايدئولوگ مي‌گفت. زيرا ناپلئون خود عملگرا بود و مي‌گفت مساله اصلي يك مساله فني است، مسله اصلي اين است كه ما چگونه آلمان را فتح كنيم، ايتاليا را بگيريم و... و بقيه حرف‌ها فلسفه‌بافي و ايدئولوژي است.ماركس هم به يك نوعي اين حرف را مي‌زند، اين كه مي‌‌گويند علم اقتصاد و فلسفه آزادي و... همه ايدئولوژي هستند و ايدئولوژي را هم آگاهي كاذب تعريف كرد. مي‌‌گفت اين واژه‌ها آگاهي كاذبي است كه بورژواها تحت عنوان حقوق بشر، آزادي، دموكراسي و... ساخته‌اند. ماركس معتقد بود علم بايد جايگزين ايدئولوژي شود كه منظورش از علم هم همان كمونيسم و سوسياليسم بود. واقعيت تاريخي اما چيز ديگري را نشان داد و آن اينكه بدترين نوع ايدئولوژي‌ها از دل خود ماركسيسم به وجود آمد و خود ماركسيست‌ها هم قبول كردند، استالينيسم، لنينيسم، مائوئيسم و حتي خود ماركسيسم نوعي ايدئولوژي است و اين حرف كه ما علم را جايگزين ايدئولوژي مي‌كنيم كاملا بي‌پايه و اساس است.بهتر است به جاي نفي ايدئولوژي، براي خود و ديگران مشخص كنيم كه ايدئولوژي ما چيست، ايدئولوژي مجموعه‌اي از ارزش‌ها و اعتقاداتي است كه راجع به يك جامعه و نظام سياسي – ارزشي و اجتماعي آن داريد. هيچ انسان روشنفكر و تحصيل‌كرده‌اي هم فاقد ايدئولوژي نيست و اصلا مطلوب هم نيست كه داشتن ايدئولوژي را انكار كند.

نوشته شده توسط لیونا عیسی قلیان در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 |